ویرانم می کند
نگاهت
جهنمی است که از شیرین آبهای فردوس فواره می بندد
...
خودت باش
قار قار گنجشک مضحک است!
ویرانم می کند
نگاهت
جهنمی است که از شیرین آبهای فردوس فواره می بندد
...
خودت باش
قار قار گنجشک مضحک است!
گونه های ملتهب رجّاله
از پس هزار فتنه ی روسپیان
تعصبی کور که از شقیقه های متورّم سیاهی
بیرون می جهید.
می ترسم. می ترسم تصادف کنم. سرعتم را کم می کنم. ظرف پلاستیکی درون جیبم را باید هر چه سریعتر به مقصد برسانم. خودروها از کنارم می گذرند و من به محتوای ظرف می اندیشم و می ترسم...
به مقصد می رسم، نفس راحتی می کشم. به سرعت از پیاده رو می گذرم. پله ها را از زیر کفش های خاک آلود، عبور می دهم. در می گشایم. زنان و مردانی می بینم که ظرف پلاستیکی در دست، در ترددند. تردید دارم ظرف را بیرون بیاورم یا...
-۳۶۵بار-
دور سرت چرخانده ام
آنگاه که می آیی
می خواهم اسفند را
دود کنم
تا چشم زخم بهاری موهوم
چشمانت را نیازارد.
-۳۶۵بار-
دور سرت چرخانده ام
اما
هر گاه که می آیی
چشمانت، اسفند می شود
لبانت، آتشکده
و گیسوانت، دودهای آشفته
هر بار اسفند ۳۶۵بار
دستانم را بر فراز و نشیب ها بنشاند
پرستویی غریب
آمدن بهار را مژده می دهد
به وقت آمدنت
لبانم شکوفه می دهد
چشمانم
نرگس می بیند و مدام شراب می ریزد
سپیده دمان آمدنت"حول حالنا"
تعبیر می شود
راستی چه حدیث غریبی است آمدن بهار!
از آن شب که آب پشت سرت ریخته ام ۳۶۵مهتاب برآمد اما ...